|
مشکان ، زادگاه بونصر | ||
|
امروز خيلي دلم گرفته !!!! يكي به داد من برسه. [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 11:25 ] [ مصطفی مشکانی ]
من از نالیدن رگبار باران می نویسم من از تنهایی و هجران یاران می نویسم من از لمس حقیقت از این تردید سر در گم از این اندوه ، از این سوز ز درد بیقراران می نویسم من از لرزیدن وتنهایی ام به زیر برف و باران می نویسم . . . می نویسم از نبودت ، از وجودت از آن روزی که با هرم نگاهت ربودی از دلم فانوس راهت را ازآن شب ها، همان شب ها که با گلواژه های عاشقانه گرفتم نور چشمان تو را با هر بهانه وگفتم حرف دل را عاشقانه ، صادقانه ولی زان پس شنیدم از نگاهت ، سخن هایی شاعرانه که سوسوی فانوس نگاهت ، سخن هاداشت با من منی کز لرزشی آزرده بدوم از آن لبخند شیرینت ، سکوت سرد وسنگینت ، مُرده بودم . . . تو می گفتی با نگاهت ولی هرگز نفهمیدم سخن های نهان در آشیان چشمان زلالت را که می گفتی از مشیری و فرخزاد ازآن گلواژه های سردو نمناکت که با هر قصه اش نوا می داد غرشی از لحظه های سرد و تنهایی و یاد هست اشعارت . . . «. . . تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ف باش فردا که دلت با دگران است . . .» ولیکن تو نفهمیدی از آن بغض نفس گیرم ازآن دستان سرد وحال دلگیرم از آن تقدبر با تردید از آن رویای زیبایم که چشمانت نمی فهمید درآن شب ها نبودآن جا کسی غیر از من و آن کس کسی کز نم دگر فانوس چشمانش نمی دید جایی را ولی اشکش نمی لغزید بغضش نمی ترکید
مصطفی مشکانی [ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 14:0 ] [ مصطفی مشکانی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||